۱۳۹۱ شهریور ۱۹, یکشنبه

سرگئی پاراچانف




در نهم ژانویه‌ی سال ۱۹۲۴، در تفلیس و خانواده‌ای اهل هنر به دنیا آمد. در سال ۱۹۴۲ دبیرستان را به پایان رساند و وارد موسسه حمل نقل راه آهن شد ولی به زودی آن جا را ترك كرد وبه آموزش موسیقی و رقص پرداخت و در سال ۱۹۴۵ به مدرسه‌ی سینمایی مسكو راه یافت. استاد او ایگورساوچنكو(از كارگردانان مشهور روسیه) و بعدها الكساندر داوژنكو بزرگ بود. پاراجانف در سال ۱۹۴۷ برای اولین بار برای چند ماه به جرمی راهی زندان گرجستان شد. در ۱۹۵۰ با یك دختر جوان تاتار ازدواج كرد، اما دختر جوان به خاطر ازدواج با یك خارجی توسط خانواده‌اش كشته شد. در فاصله‌ی سال‌های ۱۹۴۹-۱۹۴۸ پاراجانف در ساخت دو فیلم اثر ایگور ساوچنكو همكاری داشت (Taras Shevchenko, third blow) و در سال ۱۹۵۱ در فیلم Maksimka اثر ولادمیر براون شركت داشت. در ۱۹۵۲ او اولین فیلم كوتاه خود «داستان مولداویایی» را ساخت و در ۱۹۵۵ به همراه دیاكوف بازلین آن را تحت عنوان «آندریش» در قالب فیلم بلند بازسازی كرد.

۱۳۹۱ شهریور ۱۷, جمعه

هوارد زین و نمایشنامه اش (مارکس در نیو یورک)

تصمیم به این گرفتیم که نمایشنامه ی معروفی که در باره آن بسیار صحبت شده است را در اختیار مخاطبان این وبلاگ قرار دهیم .قبل از هر چیز به معرفی هوارد زین پرداخته و سپس مصاحبه ای از سایتپیکار اندیش را در این پست قرار می دهیم .
هوارد زين مورخ، استاد دانشگاه، نويسنده و نمايشنامه نويس آمريكايى و مبارز ضد تبعيض نژادى، ضد جنگ ويتنام و ضد جنگ در عراق در ۲۷ ژانويه درگذشت. «تاريخ مردمى ايالات متحده» اثر برجستهء اوست كه تاريخ را نه از ديد فاتحان و استثمارگران، بلكه از ديد مردم عادى و زحمتكش كه اكثريت جامعه را تشكيل مى دهند نگاشته است:
Howard Zinn, Une histoire populaire des Etat-Unis, de 1492 à nos jours 
تاريخ مردمى ايالات متحده از ۱۴۹۲ تا امروز، ترجمهء فرانسوى، انتشارات آگون، مارسى ۲۰۰۲ 
اين مصاحبه در آوريل ۲۰۰۹ در شهر بوستون آمريكا انجام شده و هوارد زين از زندگى خود براى ما صحبت مى كند. ايده هاى او از كجا سرچشمه مى گيرد وچه رويدادى باعث شده كه وى چنين نگاهى داشته باشد؟ مصاحبه با كسى كه در ۲۷ ژانويه (۲۰۱۰) درگذشت، كسى كه بينش آمريكايى ها را نسبت به خودشان تغيير داد و نيز نگاه ما را نسبت به آنان (۱).


در ژنريك اين برنامهء راديويى صداى پرواز هواپيما نيز چند لحظه اى به گوش مى رسد، بهانه يا امرى نمادين براى آنكه هوارد زين از صداى يك هواپيما صحبت كند كه ۶۰ ثانيه پرواز كرده و ممكن بوده بيشتر پرواز كند. اين صداى چيست؟ صداى هواپيمايى كه هوارد زين از آن سخن مى گويد؟ هواپيمايى كه پرواز كزده و احتمالاً روزى بازهم پرواز خواهد كرد. صداى دنيايى ديگر، دنياى ممكن ديگر. چه چيز او را به چنين سخنى واداشته؟ او مورخ است و دارد دربارهء كمون پاريس سخن مى گويد. ما دربارهء كمون صحبت مى كرديم و دربارهء بارسلون در جريان جنگ داخلى اسپانيا. ما در جست و جوى نمونه هايى از لحظاتى در تاريخمان بوديم كه بتواند همچون مرجع و رفرانس به كار آيد براى رسيدن به يكى از اين دنياهاى ممكن. دنيايى كه برخى رؤيايش را دارند و از چنين رؤياپردازى دست بر نمى دارند. اين است آن تصويرى كه هوارد زين ارائه مى دهد. شك نيست كه پرواز هواپيما چندان طول نكشيده، اما همين كه يك هواپيما توانسته پرواز كند اميدى ست و استعاره اى براى دنيايى ممكن. 
يك ساعت با هوارد زين خواهيم گذراند، مردى داراى نفَسى چنين نيرومند، نفَسى واقعاً از تاريخ، تاريخ مردمىِ ايالات متحده، تاريخ ايالات متحده كه از آن بى خبريم، تاريخى از ديد آدم هاى عادى و خرد، از ديد سياهان، از ديدِ كارگران، از ديد كسانى كه هرگز از تاريخ خود سخن نمى گويند، تاريخى نه آنكه از زبان قدرتمندان روايت مى شود.

People of Greece Shake Europe (مبارزات مردم یونان)

در این پست مبارزات مردم یونان در قالب گروه های چپ گرا به تصویر کشیده شده .اینگونه اثار جدای از اینکه دارای ارزش های سیاسی در نحوه برخورد با موضوعات روز اروپا را داراست .نقش چپ را که هر روز در چهار گوشه دنیا تحریف و سانسور می شود به راحتی به تصویر می کشد . باشد که چنین آثاری بسیار آگاهی بخش تر از ساعت ها فیلم های هالیوودی و غیره که با عنوان روشنگری ساخته می شود دارد.

۱۳۹۱ شهریور ۱۶, پنجشنبه

قطعه‌ای درباره‌ی عشق

با نگاهی به ترانه‌ ژاک برل و فیلمی از کریستف کیشلوفسکی
نوشته‌ی شاهرخ رئیسی

برای رکسانا که لمس حضورش غیاب و تنهایی است

ترانه‌ی « بعدی»1 از ژاک برل(۱۹۲۹-۱۹۷۸) و فیلم «فیلم کوتاهی درباره‌ی عشق»2 از کیشلوفسکی(۱۹۴۱-۱۹۹۶) نسبت و نزدیکی‌ی غریبی باهم دارند.
ترانه‌ی «بعدی» از شاهکارهای ژاک برل، ترانه‌سرا و آوازخوان (chansonnier) فرانسوی است. به گمانم کاری است به مراتب قدرتمندتر از «ترکم نکن/Ne Me Quitte Pas»
.هر چند همچون
«ترکم نکن» یا «آمستردام» مشهور و پوپولر نشده است. مانند بسیاری کارهای دیگر برل فرمی روایی دارد و نقطه‌ی اوج اثر در پایان کار است، در چند بیت آخر.
داستان مرد میانسالی است که ماجرای اولین عشق‌بازی‌ی زندگی‌اش را تعریف می‌کند. آنزمان که پسری ۲۰ ساله و سرباز وظیفه بود. از طرف پادگان یکروز هدیه‌ای ویژه به سربازان داده می‌شود:
جن-ده‌خانه‌ی سیار رایگان. جوان‌ها را به صف می‌کنند. یکصد سرباز را. همه لخت و برهنه در حالیکه حوله‌ای‌ با دست جلوی بدن گرفته‌اند به نوبت وارد اتاق‌ها می‌شوند. ماجرا از دهان ژاک برل روایت می‌شود. در ترانه‌ای شگفت و جادویی. گروهبانی دم در ایستاده و دایم فریاد می زند «بعدی بعدی»، تا نوبت به راوی می‌رسد. پسرک سرخ از خجالت با صدها تمنای عاشقانه وارد اتاق زن تن‌فروش می‌شود. در اوج احساس، تمنا و نیازی که جوانی بی تجربه در همان سن و موقعیت می‌تواند داشته باشد با شور زن را در آغوش می‌گیرد....ناگهان در گوشش صدای زن می‌پیچد که با چهره‌ای بی‌تفاوت و اشاره‌ی دست فریاد می‌زند :«بعدی بعدی». شاید خطاب به نگهبان دم در، شاید خطاب به پسرک! پسرک هراسان و نامید اتاق را ترک می‌کند. صدا اما ترکش نمی‌کند. سرتاسر زندگی صدا در گوشش طنین می‌اندازد و هستی‌اش را می‌بلعد: بعدی بعدی. در آغوش هر زنی که لختی آرام می‌یابد صدا را می‌شنود: بعدی بعدی. ژاک برل به اینجا که می‌رسد، نعره می‌زند و همچون عادت همیشگی موقع خواندن ترانه‌ای با حرکت دست آنچه را می‌خواند در هوا ترسیم می‌کند. برل با دست در هوا طنابی به دور گردن خود می‌اندازد. یگانه راه خلاصی از این صدا مرگ است: «بعدی بعدی» 

خانه تنها شبی مهمان می¬کند گام¬هایی شتابان در مفهوم تبعید در سه فیلمِ داریوش مهرجویی: دایره¬ی مینا، مهمان مامان، سنتوری

نویسنده: بهروز شیدا

دایره¬ی مینا، فیلم بلند داستانی¬ی داریوش مهرجویی، در سال 1357 هجری¬ی شمسی اکران شد؛ در آخرین سالِ حکومت سلسله¬ی پهلوی؛ پس از توقیف¬ها و اصلاح¬ها. سنتوری، آخرین فیلم بلند داستانی¬ی داریوش مهرجویی، ساخته¬ی سالِ 1385، هنوز توقیف است؛ هرچند که گاه دست¬فروش¬ها در پیاده¬روها وصولِ آن را فریاد می¬¬کنند؛ گاه «سایت¬های اینترنتی» «دانلود» آن را توصیه. داریوش مهرجویی فیلم¬های بسیاری ساخته است. فهرست فیلم¬های داریوش مهرجویی را در زیرنویس می¬خوانید. در این لحظه اما، ما را تنها با سه فیلم بلند داستانی¬ی او کار است. دو فیلم را نام بردیم. سومین فیلم مهمان مامان است؛ ساخته¬ی سال 1382. می¬خواهیم از دایره¬ی مینا آغاز کنیم. در مهمان مامان توقف کنیم. به سنتوری برسیم؛ گذری شتابان در جست¬وجوی تعریف¬ها، تبعید¬ها؛ گام به گام.
گام نخست: خلاصه¬هایی از سه فیلم ما.

1
خلاصه¬ی دایره¬ی مینا چنین است: علی و پدرش از راهی دور به تهران می¬آیند. علی بسیار جوان است: هفده – هجده¬ساله. پدر بسیار مریض است: شصت¬وپنج – هفتادساله. در تهران به درب بیمارستانی می¬روند. به تصادف به ماشین آخرین مدلی برخورد می¬کنند. پشت فرمان مرد میان¬سالی نشسته است: سامری، صاحبِ یک «مؤسسه»¬ی خرید و فروش خون: از معتادان و «آواره¬گان» خون می¬گیرد، به مراکز درمانی می¬فروشد. سامری به سر تا پای علی و پدرش نگاهی می¬اندازد. دو مرد، عباس و اصغر، را صدا می¬زند، از آن¬ها می¬خواهد «هوای» علی و پدرش را هم داشته باشند. صبح زودِ روز بعد، علی و پدرش، در کنار دیگران، پشت یک کامیون می¬نشینند و برای خون دادن به «مؤسسه»¬ی سامری می¬روند. علی اما، همین¬جا متوقف نمی¬شود. در کنار بیمارستان پادویی می¬کند، نامه¬های عاشقانه¬ی مردان جوان را به دست پرستاران می¬رساند، با پرستاری، زهرا، آشنا می¬شود، با او هم¬خوابه می¬شود. زهرا راه علی را باز می¬کند: نخست او را با انباردار بیمارستان، آقای امامی، آشنا می¬کند. آقای امامی او را به هم¬راه یک راننده¬ی آمبولانس، اسمال آقا، به یک مرغ¬داری می¬فرستد که مرغ و تخم مرغ بیاورد؛ که مواظب اسمال آقا باشد که دزدی نکند. بعد او را با آشپز بیمارستان، حسن، آشنا می¬کند. حسن یک سینی «پلو» به او می¬دهد که در «پایین شهر» بفروشد. علی چنین می¬کند. معتادان بسیاری مشتری¬ی «پلو»ی بیمارستان هستند. علی به آن¬ها پیش¬نهاد می¬کند که با او به «مؤسسه¬»ی سامری بیایند و خون خود را بفروشند. صبح زودِ روزِ بعد علی کامیونی کرایه می¬کند، معتادان را پشت آن می¬ریزد، به «مؤسسه»¬ی سامری می¬برد. روزهایی بعد، علی به سوگلی¬ی سامری تبدیل می¬شود. در پایان: پدر علی مرده است. علی هنگامی به گورستان می¬رسد که نعش پدر در آستانه¬ی گور است. اسمال آقا علی را کتک می¬زند که «حرام¬زاده» است؛ چه حتا یک نماز هم بر نعش پدرش نخوانده است.

اثر نقاشی: «مرحله‌ی آینه‌ای»

اسكرين: نظريه پيشرو نقد فيلم دهه هفتاد بريتانيا
ترجمه: محمد برفر

رويكرد تماشاچي به آثار پست مدرن، مسير خود را از دل ميراث ساختارگرايي و پساساختارگرايي اروپايي باز نموده است. ترجمه مقادير معتنابهي متون نظري زبان‌شناسي از فرانسه به انگليسي، بعداً رد پايشان در شماري از تحليل هاي مربوط به رسانه و فيلم، در دهة هفتاد و بويژه در مقالات مربوط به مجلة سينمايي «اسكرين» ديده مي‌شود.اين نشريه زمينة سلسله مباحثي را به منظور پژوهش در رويكردهاي نوين نسبت به مخاطبين و تجربيات آنان از فيلم‌ها فراهم آورد. دو تن از نظريه‌پردازان تاثير‌گذار اين نشريه، يعني كالين مك كيب و استيفن هيث ، توجه ويژه‌اي به ساختارگرايي فرانسه و مكتب روانكاوي لكان داشتند و از اين رو، نظرية جديدي براي تحليل فيلم، با ادغام ديدگاه‌هاي روانكاوانة ژاك لكان، بخصوص، با تكيه بر مفاهيمي چون نگاه(gaze )، بخيه(suture) و همانندسازي(Identification ) و نيز، مفهوم آلتوسري ايدئولوژي حاكم، بوجود آوردند.

نگاهی به فیلم «اِفی بریستِ فونتانه» اثر راینر ورنر فاسبیندر

یادداشتی از نیما حسین‌پور
--
فشرده‌ی داستان: اِفی بریست، دختری شاداب و سرخوش و فرزند شانزده‌ساله‌ی بازرگان و مالک برلینی با بارون گِرت فون اینشتِتِن ازدواج می‌کند. بارون بیست سال از اِفی بزرگ‌تر است. زن خیلی زود باردار می‌شود و دختری به‌دنیا می‌آورد. اِفی خود را در زندگی ِ جدیدش خوشبخت احساس نمی‌کند. زندگی ِ مشترکشان تهی از مهر و گرمی‌‌ست؛ زیرا شوهرش مردی‌ست پُرمشغله که بیشترین توجه‌اش معطوف به‌ موفقیّت کاری‌ست. اِفی از این موضوع رنج می‌برد و کم‌کم در می‌یابد که شوهرش او را دوست ندارد. پس از مدتی میان اِفی و سرگُرد کرامپاس (دوست و هم نبرد سابق شوهرش) رابطه‌ای عاشقانه در می‌گیرد که به دلیل انتقال خانواده‌ی اینشتِتِن به‌ برلین این رابطه از هم می‌پاشد. شش سال می‌گذرد و بارون به‌طور اتفاقی از این ماجرا باخبر می‌شود. اصول اخلاقی و افتخارات طبقاتی که بارون خود را به آن‌ها وابسته می‌داند، سبب می‌شوند تا او سرگرد کرامپاس را به دوئل فراخواند. بارون معشوقه‌ی همسرش را در دوئل می‌کشد و از اِفی جدا می‌شود و فرزندشان را نزد خود نگاه می‌دارد. اِفی به‌نزد پدر و مادرش می‌رود ولی آن‌ها او را به‌گرمی نمی‌پذیرند. اِفی در این میان سلامتش را از دست می‌دهد و در می‌یابد که دخترش نیز از پدر الگو گرفته است. پس از بهبودی کوتاهی در تابستان، اِفی می‌میرد.
*** 
پیش از افی بریست فونتانه ساخته‌ی فاسبیندر، سه فیلم دیگر نیز بر اساس رمان افی بریست ساخته شده، اما هیچیک به‌ اندازه‌ی این فیلم به‌اصل ِ رمان نزدیک نبوده‌اند. این در حالی‌ست که فاسبیندر از برخی صحنه‌ها و شخصیت‌های فرعی چشم‌پوشی کرده تا از این راه خود را سراسر به‌روی دو فرد اصلی ِ داستان متمرکز کند. با این وجود حضور نویسنده(فونتانه) در فیلم محسوس است. فاسبیندر این حضور را هنگامی برجسته‌تر می‌کند که خود نقش راویِ داستان را بر دوش می‌گیرد و فضایی سرد و طنزآمیز می‌سازد. شاید بتوان گفت که او در این فیلم به شیوه‌ای نو و تا اندازه‌ای آرمانی در برگردان اثر ادبی به‌فیلم دست یافته که در آن، هم به‌اصل اثر وفادار مانده و هم نگاه شخصی ِ خود را در فیلم به نمایش گذاشته است. این نزدیکی و وفاداری به رمان، بیشتر به‌سبب شباهتی است که فاسبیندر میان خود و فونتانه احساس می کرده. فاسبیندر در این‌ باره گفته است: «فونتانه نیز‌ همچون من جهان‌‌بینی ِ ویژه‌ای دارد که بی‌تردید سزاوار ِ‌ محکوم کردن است، و آن چیزی نیست جز این‌ که چیزها در جهان این‌گونه هستند و دگرگون‌کردنشان بسیار دشوار است. انسان به‌ ناچار درمی‌یابد که باید آن‌ها را دگرگون سازد؛ لیکن زمانی حوصله‌ی دگرگون‌ساختن به‌سر آمده و انسان تنها به‌توصیفِ چیزها بسنده می‌کند».